ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

یادمان باشد که بازی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود


اول.
یادم می‌آید هشت سال پیش را. انتخابات به دور دوم کشیده شده بود و همه‌ی نیروهای تحول‌خواه تمام امکانات خود را بسیج کرده بودند تا هاشمی بر احمدی‌نژاد پیروز شود. در یکی از آن روزها، در دفتر کاری در خیابان چهارمردان قم، نشسته بودیم. محمد–ص با عصبیت سیگار می‌کشید و می‌گفت: «اگر احمدی‌نژاد در انتخابات پیروز شود دیگر ایران جای زندگی کردن نیست و من از ایران می‌روم.» و من نیز با خود فکر می‌کردم که چطور می‌توانم این چهار سال احتمالی را تحمل کنم. گمانم این بود که با پیروزی احمدی‌نژاد دنیا به آخر خواهد رسید.
احمدی‌نژاد بازی را برد و محمد هم از ایران رفت. او حالا در نروژ زندگی می‌کند. و من – مانند خیلی‌های دیگر – اینجا ماندم. آن چهار سال احتمالی تبدیل به هشت سال شد. و ما واقعا دوران سختی را تجربه کردیم؛ از هرجهت. مشخصا، من به دلیل ماجراهای بعد از انتخابات حتی دستگیر هم شدم؛ ده روز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات و حدود سه ماه در زندان لنگرود قم.
بله. دوران تنگی را گذراندیم و اقتصاد کشور متلاشی شد. اما جان‌سختی به خرج دادیم و زنده ماندیم. و و این روزگار تلخ‌تر از زهر گذشت. و البته دنیا هم به آخر نرسید. و حالا به دوران بعد از احمدی‌نژاد فکر می‌کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

وقتی می گوییم «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا چه می‌گوییم؟

یک)

 حسین دوست چندین ساله‌ی شماست که دختری به نام ایران دارد. ایران دم بخت است. خواستگاری دارد به نام میم-الف. و شما سال‌هاست که میم-الف را می‌شناسید. حسین از شما می‌خواهد که نظرتان را درباره‌ی میم-الف بگویید. شما پاسخ می‌دهید که من بیش از ده سال است که میم-الف را می‌شناسم و در این سال‌ها هیچ بدیی از او ندیده‌ام. این حرف شما سندی محکم است در تایید شخصیت میم-الف. در نتیجه، بین میم-الف و ایران ازدواج در می‌گیرد.

اما چهارسال از ازدواج که می‌گذرد میم-الف بنا به ناسازگاری می‌گذارد. مثل آب خوردن دروغ‌های شاخدار می‌گوید و حرف‌های ناشایست می‌زند و چرند می‌بافد و عربده می‌کشد. تا جایی که چیزی به فروپاشی روحی و جسمی ایران نمانده. 

این وضعیت غریبی است. حسین گله‌مندانه به سراغ شما می‌آید. هر چه باشد شما بودید که میم-الف را کاملا تایید کردید. پس، لاجرم، بخش زیادی از تقصیر بر گردن شماست. حسین از شما می‌خواهد حالا که کار از کار گذشته لااقل برای تسلای خاطر آسیب دیدگان هم که شده به اشتباه خود اعتراف کنید و معذرت بخواهید. اما شما زیر بار نمی‌روید. می‌گویید من در این مورد کوچکترین تقصیری ندارم و این میم-الف ربطی با آدم چهار سال پیش ندارد. می‌گویید من در چند سالی که او را می‌شناختم حتی یک بدی هم از او ندیدم. و رفتار امروزش هیچ ارتباطی با گذشته‌اش ندارد. این درست که او از زمین تا آسمان تغییر کرده اما بیچارگی ایران ربطی به من ندارد. من میم-الف آن زمان را تایید کردم. و حق هم داشتم. پس گناهی بر گردن من نیست. من میم-الف چهارسال پیش را تایید کردم که انسانی صادق و شریف بود. اما مسئول رفتار این اژدهای هفت‌سر فعلی نیستم.

خب. تا اینجای کار حق با شماست. شما که علم غیب نداشته‌اید. و توجیه‌تان پذیرفتنی است. و این غیرممکن نیست که شخصی به یکباره آدم متفاوتی بشود. و متخصصان امر حتی نشان داده‌اند که گاهی اوقات ضایعه‌ای مغزی می‌تواند فرشته‌ای نیکوصفت را به جنایتکاری روانی تبدیل کند.