ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

نوربرت وینر: سیبرنتیک و اهریمنان مانوی و اگوستینی در طبیعت

1-   به نظرم می‌آید که نوربرت وینر یکی از آن اعجوبه‌های قرن بیستم میلادی بوده‌است. پدرش زبانشناس بود و خودش هم ریاضیات خوانده بود، اما بعدها علم سیبرنتیک را پایه‌گذاری کرد که امروز در بیشتر رشته‌های علمی ازش استفاده می‌شود. مخصوصا به خاطر مفهوم بسیار ارزشمند و طلایی  فیدبک. خود وینر در کتابش به نام " استفاده‌ی انسانی از انسان‌ها؛ سیبرنتیک و جامعه"، سیبرنتیک را مطالعه‌ی کنترل و ارتباطات در انسان‌ها و ماشین‌ها تعریف می‌کند. امروزه این علم، آن‌طور که مدخل ویکی‌پدیا آورده، شامل مطالعه‌ی فیدبک، جعبه‌های سیاه و مفاهیم مشتقی از قبیل ارتباطات و کنترل در ارگانیسم‌های زنده، ماشین‌ها و سازمان ها می‌شود و تمرکزش بر این است که چگونه سیستم‌های زنده و ماشینی اطلاعات را پردازش می‌کنند، به اطلاعات واکنش نشان می‌دهند و برای انجام بهتر این دو وظیفه خودشان را تغییر می‌دهند. باز هم با کمک مدخل ویکی‌پدیا می‌فهمیم که لوئیس کوفیگنال تعریف فلسفی‌تری از این واژه ارائه کرده: "سیبرنتیک هنر کسب اطمینان از سودمندی عمل است." تازه‌ترین تعریف را از این واژه، لوئیس کافمن ارائه کرده‌است: "سیبرنتیک مطالعه‌ی سیستم‌ها و فرآیندهایی است که وارد تعامل با خود می‌شوند و خود را از خود تولید می‌کنند." دانشمندان سایبرنتیک این حوزه‌ها را مورد مطالعه قرار می دهند: یادگیری، شناخت، سازگاری، کنترل اجتماعی، ارتباطات و غیره. رشته‌های جامعه‌شناسی، فلسفه، روانشناسی، انسان‌شناسی و حتی الهیات نیز از سیبرنتیک تاثیر پذیرفته‌اند یا روی آن اثر گذاشته‌اند. 
به عنوان کسی که از کودکی به مفهوم " یادگیری" علاقه داشته‌ام فکر می‌کنم که این علم و این آدم چیزهایی زیادی دارند که به علاقمندان به یادگیری بگویند. به‌علاوه، مفهوم " فیدبک" کمک زیادی به من کرده‌است؛ در مقام مترجم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

توماس کوهن از نگاه ریچارد رورتی -به بهانه ی انتشار ترجمه ی سعید زیباکلام از کتاب " ساختار انقلاب های علمی"

[ توضیح: بالاخره ترجمه ی مناسبی از کتاب گرانقدر توماس کوهن، یعنی ساختار انقلاب های علمی منتشر شد. این چیزی بود که همه ی علاقمندان فلسفه، فلسفه ی علم و جامعه شناسی سال ها بود که منتظرش بودند و بالاخره به دست دکتر سعید زیباکلام انجام شد. خب... اتفاق مبارکی است و امید که این ترجمه باعث شود دانشجویان فلسفه و جامعه شناسی، بیشتر با آرای انقلابی توماس کوهن در فلسفه ی علم آشنا شوند. به بهانه ی این اتفاق بخش هایی از مقاله ی " توماس کوهن؛ سنگ ها و قوانین فیزیک" نوشته ی ریچارد رورتی را اینجا می آورم. این مقاله  در کتاب " فلسفه و امید اجتماعی / ریچارد رورتی / ترجمه عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری / نشر نی، منتشر شده است. ]

... اگر من [ برای او ] سوگنامه می نوشتم، به دو دلیل او را فیلسوف بزرگی می دانستم... . نخست آنکه بر این هستم که فیلسوف مناسب ترین توصیف برای کسی است که نقشه ی فرهنگ را از نو تفسیر می کند- کسی که در باب اندیشیدن پیرامون رابطه ی حوزه های گوناگون گستره ی فعالیت بشر، راهی نو و نویدبخش به ما پیشنهاد می دهد. سهم بزرگ کوهن، ارائه ی چنین پیشنهادی بود. پیشنهادی که خودانگاره ها و بیان رشته های مختلف بسیاری را دگرگون ساخته است.
دلیل دومم برای اینکه کوهن را فیلسوف بزرگی بخوانم، آزردگی از این نکته است که استادان فلسفه، یعنی همکاران من، با کوهن در بهترین حالت به عنوان شهروند درجه دوم جامعه ی فلسفی رفتار کرده اند. گاه حتی او را مزاحمی دانسته اند که مجاز نبوده است برای سهیم شدن در رشته ای بکوشد که در آن آموزش ندیده بود... این نکته را آزاردهنده می دانم که مردمی که عنوان " فیلسوف واقعی" را به هنگام صحبت درباره ی خود و دوستانشان به منزله ی افتخار به کار برده اند، خود را شایسته ی آن بدانند و کوهن را ندانند. 
کوهن یکی از بت های من بود، زیرا خواندن کتاب " ساختار انقلاب های علمی" او این احساس را به من داده بود که معیارها در نظرم فرو می ریزد. این واقعیت که او به اصطلاح از حاشیه به سراغ مسائل فلسفی آمد- زیرا دکترایش را در فیزیک گرفت و سپس تاریخ نگار خودآموخته ی علم در سده ی هفدهم شد- به نظرم دلیل بسیار بدی برای بیرون گذاردن او از صفوف ماست. 
دلیل اصلیی که استادان فلسفه ی انگلیسی زبان از کوهن دوری کردند این بود که سنت به اصطلاح تحلیلی - سنتی که به خود مباهات می کرد فلسفه را بیشتر به علم و کمتر به ادبیات یا سیاست شبیه کرده است - غالب بود. آخرین چیزی که فیلسوفان در این سنت می خواهند این است که در تمایز علم تردید کنند و به آن ها گفته شود - همچنان که کوهن به آنها گفت - که موفقیت های علم ناشی از کاربرد " روش علمی" به خصوصی نیست و جایگزین شدن نظریه ای علمی با نظریه های دیگر اصلا در منطق مشخص و سفت و سختی ریشه ندارد؛ بلکه این جایگزینی به همان صورتی انجام می گیرد که جایگزینی نهادی سیاسی با نهادی دیگر.
...کوهن کمک کرد تا این پرسش را که " چگونه می توانیم رشته مان را در مسیر مطمئن علم قرار دهیم " به پرسشی نامربوط تبدیل کنیم. این پرسشی بود که کانت درباره ی فلسفه طرح کرده بود و هوسرل و راسل پاسخ های مجادله انگیزی به آن داده بودند. این همان پرسشی بود که اسکینر با درخواست از روان شناسان به آن پاسخ گفت... این همان پرسشی بود که نورتروپ فرای با طرح طبقه بندی اسطوره ها- یعنی مجموعه ای از آشیان هایی که منتقدان ادبی بعدی بتوانند در آن لانه کنند - بدان پاسخ گفت.
البته کوهن نتوانست یک تنه این پرسش را از دور خارج کند، انتقاد از خود در فلسفه ی تحلیلی - که بعدها از جانب ویتگنشتاین، کواین، سلارز، گودمن و دیگران طرح شد -  به کمک وی آمد. اینها انتقادهایی از خود بود که به هنگام چاپ نخست کتاب ساختار انقلاب های علمی، موضوع اصلی بحث در فلسفه ی تحلیلی بود...

.......
بعدالتحریر:
هنگام گزینش این قطعات به نظرم آمد که ترجمه ی کتاب در بعضی جاهاش لنگ می زند... به طور سرسری که ترجمه را با متن اصلی مقایسه کردم دیدم که بله... حدسم درست بوده است. مترجمان محترم در ترجمه ی این کتاب، خطاهایی - نه چندان اندک - مرتکب شده اند. در یادداشتی مستقل به این مساله خواهم پرداخت


ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در مهابت زندگی

به عنوان یک علاقمند جدی بازی های استراتژیک فکر می کنم که زندگی- بله، زندگی- مهیب ترین بازی استراتژیک همه ی دوران هاست... هر تصمیمی که می گیری معناش نادیده گرفتن هزاران تصمیم ممکن دیگر است... هر راهی که می روی یعنی هزاران راه دیگر را هرگز نخواهی رفت... هر کسی را که دوست می گیری یعنی خود را از دوستی هزاران کس دیگر محروم کرده ای...
راستش نمی دانم این خوبی زندگی است یا بدی آن. چیزی که می دانم این است که در چنبره ای از امکانات و فرصت های محدود گرفتارم. هر کدام را که انتخاب کنم، می دانم دیگرانی را از دست خواهم داد... خاک بر سر ترین لحظاتم، زمانی است که می فهمم چیزهایی که انتخاب نکرده ام ارزش بیشتری داشته اند به نسبت با آنها که برشان داشته ام...
بله... می توانی برای فرار از افسردگی کار کنی و کار کنی و کار کنی... و می توانی دل خوش باشی به اینکه بر هیولای افسردگی چیره شده ای و زندگی ات معنا و هدف دارد... اما چه فایده که روزی می فهمی فشار کار زیاد به سلامتی ات آسیب وارد کرده و تهدید جدیی شده است برای زندگی ات...
می اندیشم که زندگی چیز مهیبی است ... می اندیشم که زندگی بازی استراتژیک غمباری است... می اندیشم که کاش هرگز از مادر نزاده بودم...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بنیادگرایی دینی در اسرائیل

دایره المعارف بریتانیکا / هنری مانسون

[  توضیح: این مطلب بخشی است از مطلب بزرگ تری که خود، ترجمه ی خلاصه شده ای است از مدخل بنیادگرایی دایره المعارف بریتانیکا. آن را سال گذشته برای دیپنا تهیه کردم و منتشر هم شد. اما چند روز پیش دیدم که از روی سایت برش داشته اند. خب... گفتم که اینجا بیارمش! این را هم بگویم که آن مطلب بزرگ تر به بنیادگرایی در امریکا و بنیادگرایی در اسلام هم می پرداخت، که آن ها را هم اینجا خواهم آورد... همین! ]

سه گرایش اصلی در یهودیت اسرائیلی به عنوان بنیادگرا شناحته شده اند: صهیونیسم مذهبی جنگ طلب، اشکنازی[1] اولترا ارتودکس و سفاردی[2] اولترا ارتودکس. هر سه گروه بر پیروی تمام و کمال از قوانین مذهبی و فرامین اخلاقی مندرج در متون مقدس یهودی – یعنی تورات و تلمود - تاکید می کنند.

بنیادگرایی در اسرائیل ریشه در حوادثی دارد که بسیار پیشتر از تاسیس کشور اسرائیل در 1948 میلادی رخ داده اند. از زمان تخریب معبد دوم اورشلیم توسط رومیان در سال 70 میلادی، بیشتر یهودیان در دیاسپوره[3] به سر برده اند. یهودیان سرایر جهان در این مدت طولانی تبعید، هر روز برای ظهور مسیح موعود[4] دعا می کنند. او کسی است که آنان را به اسرائیل برخواهد گرداند و از دشمنان غیر یهودیشان خواهد رهانید. در اواخر قرن 19 میلادی، برخی یهودیان - به ویژه روشنفکران سکولاری مانند تئودور هرتزل[5] - به این نتیجه رسیدند که مشکل کهنه ی یهودستیزی فقط با تشکیل یک دولت یهودی حل خواهد شد. بنابراین صهیونیسم، به معنای جنبشی که هدفش برقراری یک دولت یهودی در فلسطین است، نماینده ی نوعی سکولاریزه شدن ایده ی سنتی انتظار ظهور مسیح موعود بود. صهیونیست ها عقیده داشتند که لزومی ندارد که یهودیان منتظر بمانند تا خدا و مسیح موعود، در آخرالزمان، قوم یهود را به ارض اسرائیل برگردانند، بلکه خود یهودیان باید این کار را با دستان خود انجام دهند. به بیان دیگر، هرتزل و نزدیک ترین همراهانش برای بُعد منتظرانه و آخرالزمانی این " بازگشت یهودیان از تبعید" اهمیتی قائل نبودند. مساله مهم ایجاد یک دولت بود که یهودیان در آنجا دیگر تحت حکم و وابسته به غیر یهودیان نباشند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

بدون عنوان

قم- خیابان باجک- روبروی کوچه ی دادگستری:
مشغول درد دل با مراجعان بودم که به ام سلام کرد. دیدم که او هم در صف ایستاده. مدرک ها در دست. لبخند بر لب... چه تصادفی! به به... آقای طهماسبی... چطورید؟ نیستید؟ نمی بینیمتان؟ دلمات برایتان تنگ شده است دوست عزیز!
لاغرتر از همیشه... پیراهن آستین کوتاهی که پوشیده بود لاغری دست هاش را صدبرابر نشان می داد. ریش هاش سفید شده بود. موهاش سفیدتر. و همچنان آنها را بسته بود. مثل همیشه. گفت که بیماری قلبی اش عود کرده است. زیاد نمی تواند از خانه بیرون بیاید. از دردهاش گفت. از بی خوابی هژده ساله اش. اینها دلیل نبودنش بودند.
 همان وسط... میان مودیان مالیاتی و خانم های تایپیست مشغول حرف زدن شدیم... من این طرف. او آن طرف. بی خیال ِ همه ی دنیا... آنقدر غرق خودمان بودیم که نمی دانستیم اطرافمان را زنان گرفته اند. یک بار در همان وسط بحث چیزی از دهانم پرید. نامربوط! یکی شان سر برگرداند... صحبت به هرندی هم کشید. با عصبانیت ابرو در هم کشید. گفت "یک بار، ادعا می کرد که حمله ی مغول به نفع ایران تمام شده است... نزدیک بود دعوامان شود. به اش گفتم که این طور نمی شود.. شما چهارتا مقاله بنویس تا ما بفهمیم که مدرکمان را از جای عوضیی گرفته ایم... و این حرف های منبری در کت من نمی رود.. من نه مسجد رفته ام و نه پای منبر نشسته ام که این اباطیل را قبول کنم..." کیف کردم!
پرسید که تازگی ها کتاب تازه چه خریده ای؟ از قرآن روشنگر کریم زمانی برایش گرفتم و از ترجمه ی کشف المحجوب. پرسید کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی؟ گفتم نه، هجویری... گفت که ابویعقوب از دانشمندان اسماعیلیه است و چه و چه... من هم که منتظر همین اتفاق بودم تشویقش کردم به حرف زدن. مثل همیشه  دانش بی پایانش بر زبان جاری شد...
گفت این کتاب و آن کتاب را بخر.. آن را که نشر اساطیر چاپ کرده و آن را که انتشارات مجلس چاپ کرده، به همت رسول جعفریان...همین طور گفت و گفت و گفت... دلم برای حرف هاش تنگ شده بود.
صبر کردم تا مدارکش را بدهد... آمدیم بیرون. ادامه ی بحث.. گفتم که به دنبال نثرهای قرن 4 و 5 هجری ام. نثرهای مرسل که بشود در زمان امروز بازسازی شان کرد. در کار ترجمه... چندتایی را مثال زد. التوسل الی الترسل را... و یکی دو تای دیگر را... و طبق معمول حسرت خورد که پس از حمله ی مغول ( به قول ملک الشعرای بهار: تتار ملعون ) نثر فارسی به بیراهه رفت و به دره ی نادره و تاریخ وصاف رسید... گفت که منشات قائم مقام را هم بخوان.. اعتراض کردم که قائم مقام که مال دوره ی بازگشت است...
حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. رویش را بوسیدم... خداحافظی کردیم...
و من دلم سوخت که همچنین کسی باید در همچنین شهری، برای یک لقمه نان جان بکند و جان بکند.... بله! دلم سوخت برایت علی طهماسبی عزیز... برای تو که منبع دانشی... برای تو که عشقی بی پایان و حسرت برانگیز به تاریخ ایران داری...به خدا جای تو اینجا نیست.. کاش کسی زیر پر و بالت را می گرفت... کاش کسی کمکت می کرد که به کاری بپردازی که برایش ساخته شده ای...  باور کن علی طهماسبی! آدم های دیگری هم در این شهر خراب شده هستند که  بتوانند تابلو فرش خرید و فروش کنند...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

در خدمت و خیانت مترجمان-1

کتاب " علم هرمنوتیک" نوشته ی ریچارد ا. پالمر، ترجمه ی محمد سعید حنایی کاشانی:

صفحه ی 56، خط چهارم:
"...این پشتیبانی جنبش هرمنوتیک نوین از گادامر صریح و متقابل است. گادامر در کتابش از ابلینگ و فوکس به طور تایید آمیز نقل قول می کند، و این متکلمان نیز به دانشجویان شان توصیه می کنند که کتاب گادامر را با احتیاط بخوانند..."

منظور از جمله ی آخر چیست؟ " با احتیاط" خواندن یک کتاب یعنی چه؟ تحسین است یا رد و انکار؟
به سراغ متن اصلی می روم. اصل جمله در کتاب پالمر این است:

this identification of the New Hermeneutics with Gadamer is explicit and mutual; Gadamer cites Ebeling and Fuchs with approval in his book, and the theologians advise their students to study Gadamer's book with care

کاری به بقیه ی ترجمه ندارم که باز به نظرم خالی از اشکال نیست. با مقابله ی جمله ی اصلی با ترجمه معلوم می شود که مترجم، عبارت " با احتیاط" را در مقابل with care آورده است! واقعا فهم معنای درست این جمله ی ساده این قدر کار دشواری است؟ و مترجمی که در فهم چنین جملات ساده ای عاجز است چطور به خود جرات می دهد که متنی فلسفی را ترجمه کند؟ یعنی مترجم و ویراستار و ناشر یک بار از خودشان نپرسیده اند که خواندن ِ با احتیاط یک کتاب، اینجا، چه معنایی می دهد؟ مگر جمله نمی گوید که گادامر و متکلم ها خیلی همدیگر را تحویل می گرفته اند و نمی گوید که گادامر " در کتابش از فلان و بهمان به تایید یاد می کند"؟ فهم این که در جمله ی آخر متکلم ها به شاگردانشان توصیه می کنند که کتاب گادامر را به دقت- و نه با احتیاط- بخوانند خیلی کار دشواری است؟
*
دیکشنری کالینز زیر واژه ی care آورده است:
If you do something with care, you give careful attention to it because you do not want to make any mistakes or cause any damage.

..........
این نمونه ی ساده ای بود از اشتباهات متعدد و وحشتناک مترجم در ترجمه ی این کتاب. در واقع، عمدا این مثال ساده را آوردم تا حساب کار دستتان بیاید که در مسایل پیچیده ی فلسفی ِ مطرح شده در این کتاب، چه گندی زده شده است. این اشتباهات فراوان ترجمه ی کتاب را به طور کل بی ارزش کرده اند. در عجبم از فرد محترمی مثل آقای حنایی کاشانی و ناشر خوشنامی مثل هرمس که به چاپ مجدد این کتاب در سال 89 رضایت داده اند.